پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
تولدت مبارک نازنین قلب عاشقم

:آغاز تو شروع من است . پس تقدیم به تو که ابتدای منی.
در شبی که سپیده دمان آن آغاز توست این من کمترین از مهربان خداوندگار قلب دچارم چه میتوانم بنویسم و چگونه تبریک ولادت نورالنور دل بی تابم را پاس بدارم وقتی واژه نه آنگونه که میخواهم و کلام نه آنقدر موزون که میدانم و سخن نه آن اندازه شایسته آن هم برای قرار دل بی قرارم .
نازنین قلب عاشقم!
اجازه بده این بار رضای توشاعر نباشد و ساده حرف دلش را بگوید . بگذار این دفعه قافیه اندیشی مولا ناصفتی خویش را کنار گذاشته و خود را درگیر ایهام های همیشه و ابهام های تکرار ننمایم . اجازه بده خود را از لف و نشر های مرتب و مشوش رهایی بخشیده ذهنم را از این همه جناسهای متواتر و سجع های متکثر فقط و فقط متوجه ترکیب بند خوش فرم لبانت نموده و از ترجیع بند قشنگ نگاهت ترا نه بنوشم .
رخصمتم ده تا از قصیده ی بلند بالای اندام دلنشینت مغازله های عاشقا نه بچینم و از غزل غزل معرفت آهوا نه ی نگاهت سبد سبد رباعیهای خیام زده ی مست صبحگاهان نیشابوری به پیما نه ی دلهای مشتاقمان بریزم و جان خود را مبتلای قطعه ی دلپذیر صورت ماهت نموده و در نیمایی ترین روح طراوتت در پی آرامش جاودا نه ی تبسمی باشم که تمام دنیای من است .
عشق خوب و آسما نیم !
اجاز بده این بار فقط و فقط از حسن تعلیل این بها نگی نیکوی لبانت سخن بگویم وقتی بوسه های مست و میگون ایهام گونه را بر تشنه ترین مراعات النظیر قلبم فرو می نشاند و دلم را از تشبیه های فراوانی و انبوه به استعاره ای بی بدیل و زیبا ترین می رساند .
بگذار امشب دور از هر تناقضی برایت از دلم بگویم که آغاز تو ابتدای من است و تولد تو رمز پرواز من تا ابدیتی بی ارتحال.
مهربان من !
آشنا ی لحظه های غربت دلم!
آسما نی خاتون قبیله ی غزل!
بگذار رضای تو این بار شاعر نباشد که میخواهد فقط و فقط عاشق باشد و برایت بگوید که چقدر بی نهایتی در نهایتی که زمین می نامندش و چقدرآغازی در ابتدای این همه زوال که برایت گفتم تو یک شروع قشنگی میان باغ سترون.
امشب در ابتدای توو در آغازی که دلم به نام تو شروعی دوباره دارد می خواهم بابوسه ای بر دستان تو در هلهله بازی چکاوکان باغ ترا نه شریک شوم و با دست افشانی لاله و نسترن و سوسن و یاس سر بر شا نه های ترد میخک نهاده و با آسما نهای فراتر هم صدا گردم که :
بانوی تمام ترا نه هایم!
شکوه هر چه نام غزل !
بی بها نه ترین بها نه ی من !
تولد تو میلاد اقاقیهاست .
تولد تو شروع دل انگیز ترا نه هاست.
ولادت تو ابتدای من است .
شاد باش و تبریک کمترین ارادتمند خود را که صمیما نه و از نهایت دل و جان تو را می خواهد پذیرا باش و بدان که برای من فقط ناز نگاه تو . برای من فقط عشوه و ناز تو . برای من فقط غرور ملیح و متواضعا نه ی تو . برای من فقط تو فقط تو فقط تو و من همین بارانی ترین مرد کوچه های تغزل باز هم دچار تر از همیشه میگوید :
برای توام
فدای توام
خراب تو ام
هلاک توام
که رضای توام
تا واپیسن نفس.
حال و در این ماجرای قشنگ کمینه ای را تقدیم پیشگاه آسما نیت می نمایم و با این همه رجا واثق دارم که این چیزی نیست جز بی بها ران ملخی هدیه ی مور به بارگاه سلیمانی تو و ناچیزبرگی که حتی سبزش نتوان خواند پیشکش وجود نازنینت .
تا چه قبول افتد و چه در نظر آید:
روز آغاز تو و عاشقی چلچله هاست
روز میلاد تو و دف زدن و هلهله هاست
روز جاری شدن عطر تو در ذهن خدا
روز عاشق شدن این دل هر جایی ما
روز پرواز من و هم نفسی با گل سرخ
روز اعجاز تو و رفتن من تا گل سرخ
روز ما روز گل افشانی این روح دچار
روزی سرشارتر و سبز تر از فصل بهار
نیمه ی ماه ترین ماه خدا تابیدی
ناگهان مثل غزل بر دل من باریدی
آمدی تا که نسیم از نفست تازه شود
عشق و ایمان و غزل با تو بی اندازه شود
آمدی تا که دلم مهبط آیینه شود
با تو پرواز کند ساده وبی کینه شود
آمدی خنده زدی جان جهان شیرین شد
از شکر خند تو حتی که زمان شیرین شد
آینه چشم تو را دیده و درگیر تو شد
آسمان نیز در آن صبح زمین گیر تو شد



ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : رضا قریشی نژاد در ساعت 1:50
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
جنوبی ترین سمت پرواز من !
برای بانوی ناب تمام غزل های بارانیم که معنای عشق است و مستی و مستوری
(بانو.....)
گفتی: از عشق بگو
تا غزل تازه شود
صبح
اما جاری
از نفس پنجره ها
و خدا
رویاتر
_ این همه واژه .....چرا اما عشق؟!
بر دلم باریدی
نرم
آهسته و آرام
زلال
_و چرا اما عشق؟!
عشق
پرواز ترین واژه ی ماست
عشق
آغازترین فصل خداست
و اگر عشق نبود
دل ما چیزی حتما کم داشت
دست ما بی شک بی حوصله بود
واژه ها سرد و زمستانی و سخت.
و اگر عشق نبود
آینه گم می شد
شب
فراگیر و بلند
صبح
یک واژه ی دور
و غزل
خسته و دلتنگ و غریب.
گفتی : از عشق بگو
حر ف بزن.
مثل ابری سرشار از غزل باران ها
باریدم
_
بانو
تقویم را ورق میزنم. ثانیه ها در شتابند .دقایق بی قرار و بی تاب و ساعات در هیجان ماجرایی خوش. صدای قدمهایی سبز در گوش جانم می وزد و من خمار آلوده ی آن لحظه ای هستم که مقلب القلوب و الابصار عشق شراب طهورایی صبح را در جام دلها می ریزد تا جان آدمیان شیفته ی نفخت فیه من روحی آن ذوالجلال و الاکرام گردند.
سال دیگری ورق میخورد و من همچنان در هوای تو و دچار همان اتفاقی که می دانی.
سالی با تمام غم ها و شادیهایش.
سالی با تمام لحظه های سپید وسیاهش .
سالی با تمام دقایق خاکستریش میگذرد و من و تو در عبوری دیگر همچنان عاشقا نه می سراییم که :
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود
متکلم وحده ی قلب ساده ام !
مخاطب تمام آیینه های زلالم!
بها نه ی ناب هر ترا نه ام !
سالی در حال آغاز است که با نام و یاد خوب تو می توان گفت:
سال دو رکعت چشمان مهربانت .
سال یک تسبیح سجاده ی ایمانت .
سال محول الحول والاحوال وجود نازنینت .
سال مدبر الیل والنهار عشقت .
سال امن یجب های دوباره .
سال عصر آدینه های بشکوه .
سال ساعات خوب عاشقی .
سالی دیگر د ر کنار تو که بهشتی ترین سمت آوازهای مه آلود منی .
روشنای آبی صبح!
فاتح تمام واژه های ناب !
مالک بی مثل و مانند تمام احساسم!
سالی دیگر برای تو و فدای تو
سالی دیگر چون رودی در پی دریا شدن با تو .
مثل ذره ای در رسیدن به تکامل دلپذیر تو . شبیه بنده ای بدنبال خدا شدن با تو.
سالی تازه می رسد و من عاشقا نه تر از همیشه ی این سال های با تو بودن می سرایم که:
تو بها نه ی قشنگ همه ی بها نه هایی
و بی تاب تر از تمام این روزها و شبها آواز سر می دهم که:
بهترین صبر و شکیبی تو برای دل من
آه که اگر نبودی به پایان می رسیدم میان این همه نامردمی . آه که اگر نباشی لحظه ای نخواهم بود که بدون تو چقدر خالی از بها نه ام . چقدر خسته از ترا نه ام . چقدر بی شوق و بی جوا نه ام
مهربان من !
ماجرای خوب قلب عاشقم!
بهترین تغزل ترا نه هام !
تا بی نهایت تمام مثنوی های خوب تا اوج تمام شکوفه دادنهای بادامی نگاه تا فراز تمام قله های بشکوه غزل تا فراسوی تمام بودن ها و خواستنها و داشتنها و یکی شدنها دوستت دارم می پرستمت و عاشقا نه با تو و کنار تو خواهم بود در سالی که آغاز میشود و سالهایی که اگر عمری باشد و نفسی خواهند آمد که تو یادگار شکیب منی و عصاره ی تمام خواستنهای دلم .
سالی را دوباره از نو می آغازیم اما نگاه تو نوروز هر روز من است و لبخند تو همان ساعات خوش همان ماجرای هفت سین سادگی همان حادثه ی سبز شروع .
سالی می رسد از راه اما هر روز من با تو سالی دوباره و نوروزی باستانی ترا زقبل است که تو قدیسه ی اهورایی دقایق منی در معبدی به عظمت عشق و در محرابی به وسعت دریا و بر سجاده ای به حرمت یاس.
سالی دوباره در راه است اما با تو هرگز تکراری نیست که تو تازه ترین اتفاق همیشگی قلب منی آنگونه که بارها و بارها از تو سروده ام از تو
ای تلاوت زلال آیینه های شکیب !
تو مثل غزل های بارانیم..... ناگهان
شبیه تب تند پنهانیم ... ناگهان
همانی همان اتفاقی که میخواهمت
و میباری بر روح طوفانیم ..... ناگهان
سراپای تو موسم عاشقی است
دچار تو شد شعر عرفانیم ... ناگهان
مرا میبری تا غزل تا نسیم
مرا با همین حال حیرانیم ... ناگهان
جنوبی ترین سمت پرواز من !
در این حجم سرد زمستانیم ... ناگهان
بیا و مرا تا خدا سبز کن
تو ای بارش ناب روحانیم .... ناگهان

کدام حادثه چشم تو را چنین زیبا
برای اتفاق غزل های من مهیا کرد؟
کدام پنجره دست تو را چنین سرشار
به سمت روح عطشناک من شکوفا کرد؟
کدام لحظه مرا مبتلای چشم تو کرد
که موج آبی تو می برد مرا تا صبح؟
مرا از این همه یلدا رها نمود و گرفت
دچار کرد مرا با همان نگاه … با صبح؟
دوباره چشم تو را با وضو سرودم من
دوباره نام تو را عاشقا نه نوشیدم
کدام واقعه این گونه کرد بی تابم
که سیب سرخ تو را شاعرا نه بوییدم؟
چگونه از تو نباشم که این چنین نابی؟!
چگونه از تو نگویم چنین زلال … زلال؟!
تو یک تولد خوبی میان باغ سترون
تو یک شروع قشنگی در ابتدای زوال
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : رضا قریشی نژاد در ساعت 10:57
شنبه سیزدهم بهمن 1386
عاشقانه ها

و این سهم کمی نیست اگر چشمهای تو مال من و هستی من مال تو باشد بانو !
*******************************
پست این دفعه با دفعات قبلی کمی متفاوته اومدم تا اس ام اس های عاشقانه ی عزیز مهربونمو که لحظه لحظه های من با عاشقانه های او رنگ و بوی دیگری میگیرند رو براتون بنویسم
و به پاس محبتهای خالصانه و بی دریغش ازش تشکر کنم و بهش بگم رضای من ! مرد بارانی تمام دقایقم! تا همیشه دوستت خواهم داشت تویی که منو از هجوم این روزمرگیها دلتنگیها و بی کسی ها میگیری و منم که تمام عشق و احساسمو به پای تو میریزم .
*******************************************
از تو اغاز می شوم که سر آغاز نوری از تو که نجابت صبحی و جاری مهربان سحر از تو که مرا به تکامل سپیده رساندی و با نگاه مهربانت طلوعی دوباره بخشیدی از تو آغاز می شوم ای همیشه بهار ای تداوم خوب ای نهایت ناب
..................................................................................................
کاش بودی و بغض غریبانه ی غزلهای مرا در پاییزی ترین غروب ترانه هایم وقتی تمام من تو را خواست و فریاد میکرد میدیدی
...................................................................
زیبای من یادت هست وقتی در پاییزی ترین دقایقم همچون اتفاق سبز بهار بر دلم باریدی و مرا از اینهمه تنهایی ناگزیر به اسمان پر مهر نگاهت رساندی و من هموچون پرستویی تا ابی ترین لحظه های تو پر کشیدم ؟
..................................................................
همیشه با منی همیشه با تو ام
تو ای همیشه عشق تو ای دوباره صبح
........................................................................
با تو از عشق سخن خواهم گفت از غزل از مهتاب
با تو از صبح سخن خواهم گفت با تو از عشق غزل خواهم خواند
با تو تا نوشیدن ستاره های خوشبخت رفتم تا گیسوان پریشان مهتابی بید مجنون باغ
با تو دانستم که عشق زیبا ترین بهانه برای ترانه هاست
با تو در حوالی قلبم قدم زدم
در کنار تو غزل غزل اسمان شدم
.................................................................
شاعرانه با تو گل سرخ را ورق زدن
عاشقانه با تو لحظه های صبح را قدم زدن
و بی بهانه با تو تمام مهربانی را سرودن
عاشقانه ترین کار ممکن برای دل من است
.............................................................
وقتی هوای تو بر ترانه هایم میوزد بارانی ترین شاعر لحظه های تو میشوم همان ابری که یکشب بر دلت سر زد و تو امن ترین ساحل عشق را ارزانیش کرد ی حال همان بارانی ترین بهانه برای غزل دلش به اندازه ی تمام خدا برای دلت تنگ است
..........................................................................
چه زیباست در پاییزی که میوزد و در حادثه ی زردی که جاریست از سبزینه ی تداوم دستان تو اغاز شدن و جوانه زدن و بهار را عاشقانه در هوای مهربان تو سرودن.
...........................................
غروب و تنهایی غروب و دوباره دلتنگی چقدر در این پاییز غربت تو را کم دارم خوب من !.
.........................................
بال در بال هم از انهمه سرد سیر خستگیها گذشتیم و حال در جنوبی ترین جغرافیای مهربانی دو پرستوی تکاملیم در هوای بهار .
................................................
لحظه های من از هوای تو لبریز
غزلهای من از بوی تو سر شار
ترانه های من از عطر تو زیبا
حال خودت بگو میشود دور از تو بی تابترین شاعر کوچه های سپیده نبود ؟
..........................................
سبزی چونان که بهار
نابی چونان که خورشید
زلالی چونان که غزل
بر دلم ببار ای سبز ترین اتفاق ترانه در نابترین لحظه های زلال باران .
.....................................
چقدر با دلم اشنایی که با هر نگاه تو جان میگیرد ( این تشنه ی همیشه ی صبح ).
........................................................
چه طلوع بی غروبی است نگاه تو وقتی از شرقی ترین سمت غزلهای من
بر دلم میتابد.
چه اغاز لطیفی است چشمهای تو برای دل دچار من بانو!.
...........................................
کاش میشد فهمید خدا دل دریایی تو را در کدامین خلوت بی کرانه ی خود اینقدر نامتناهی نگاشت
کاش میشد دانست که خدا چشمان تو را در کدامین دقایق عاشقانه ی خود اینقدر شاعرانه سرود
........................................
تو سهم کمی نیستی از غزل وقتی که با تو شاعرانه ترین احساس بودن دارم
.....................................................................
از کوچه باغ غزل که میگذشتم نسیم نام تو را در گوش یاسمن نجوا میکرد و من از عطر دقایق دانستم که تو چقدر خاطره ای
......................................
در هوای تو قدم میزدم با نگاه تو شاعر میشوم و از تبسم تو زندگی را میفهم
تنها ترین واژه بودم در هیچستان معنا تا اینکه تو امدی و مرا با لهجه ی همین ابهای نزدیک سرودی تو انقدر عاشقانه مرا به فراخوانی چشمانت خواندی که دانستم با تو میشود هر لحظه اسمان را نوشید
........................................................
بی تو پایانم
انتهای تمام ارزوها
اخردلخوشیها
بی توزمستانیم که در راه است وزمهریری که خواهد بارید .
بی تو .... وای که بی تو ...
.........................................................
برایت با دستانم اشیانه ای از عشق خواهم ساخت
با نگاهم رنگین کمانی از ترانه
و با اغوش لبریزو تبالوده ام اشیانه ای سبز برای یلدایی ترین شب ایینه ها
فقط برای تو مهربانم ...................
...............................................
به من بگو چند رکعت از چشمان تو باقیست تا به امامت قامت قیامت گونه ات تمام دلم قیام کند.
.......................................
مرا ببوس ای بوسه های تو اغاز ای نگاه تو پرواز ای تغزل تو شیرین ای لبخند تو گوارا.
.....................................
به نام نامی عشق و مهربانی
نام تو بردم غزل باریدن گرفت و اسمان پرواز شد
نام تو بردم- و قلم در خود فرو ریخت و واژه در همان اغاز در حیرت اینهمه اعجاز ماند و لب نگشود
نام تو بردم و ترانه زیبا شد و عشق دلنشین شد و پرستو بهاری گیردی
نام تو بردم .....
...................................................................
تو لمس افتابی عبارت خورشید در دفتر ابی دل من
که هر صبح چشمانت را در شرقی ترین دقایقم به سجده مینشینم
بیا تا دلم به پرستو ایمان اورد و بهار بهانه ی قشنگ بودنش شود
.................
پرستوی دور دستهای تو ام که هر صبح و روز با دلت هم اشیانم
از کوچ وامانده ی چشمان تو ام که انقدر توانم نبود تا در بی کرانه ی ابی تو زائر ضریح دریاییت شوم بانو!
.........................
تو بوی خوش اسمان میدهی که از تبار عروس اسمانهایی
و چه طعم خوبی دارد وقتی بر دلم میباری و مرا خیس غزل میکنی ای عبارت تو ناب و ای معنای تو زلال
...............................
شرم نگاهت نجیبانه ترنم باران در کوچه های ترانه است و لذت چشمانت شیرین ترین اتفاق عسل در تلخی این روزگاران
......................................
من و تو همسفریم تا غزل تا باران
تا ترک خوردن دستان عطش تا تب الودگی هرم نگاه تا شروع دریا
من و تو همسفریم مثل ایینه و نور
و چه زیباست که تو همسفر با دل من هستی و من با تو در جاده ی لبریز سحر.
.................................
کوچه گردیهای مرا تاب بیاور بانو
من از قبیله ی چشمان تو ام همان کولی اواره ترین چشمهای تو
یادت هست وقتی دلم را میبردی به تو گفتم چند چشم اهو تا به تو رسیدن باقیست و تو فقط نگاهم کردی و خندیدی؟
.................................
مهربانم ! ارزومند ابی ترین لحظه ها و سبز ترین دقایق برای تو ام .
ماندگاری باشی و در پناه یاسهای سپید امید
روز و شبت خوش و در پناه عشق ................
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : رضا قریشی نژاد در ساعت 18:22